تبليغاتX
پاتوق خنده + خاطرات روزانه

پاتوق خنده + خاطرات روزانه
ما حاضریم واسه چهار چیز جون ناقابل رو بدیم ... خدا ... وطن ... خونواده و رفیق


 

۱.سلام و عیدهمه مبارک . تعطیلات که بهتون خوش گذشته ؟ خوش نگذشتههم بهمن ربطی نداره . مال من که پر از خاطره بوده . اولیش نیم ساعتقبل از سال تحویل بود که خواهر زاده عزیزم( ۳ سالشه )  ... روم به دیوار ..گلاب به روتون دم سال تحویل رو سفره هفت سین جیش کرد .  وکلی هم خندیدیم...

۲. نیومدم که آپ کنم یا از اتفاقات این چند روز بگم . بلکه اومدم چند نکته کلیدی بگم و برم گورم رو گم کنم . مثلا دوست عزیزم سوسول جون گفته فونت نوشته هام رو عوض کنم . چشم .اگه واقعا این فونت قشنگی نیست باشه . چشم .

۳. نکته متمی کگه باعث شد بیام نت اینه که ...

آخه من چی به خودم بگم . ؟ میگمبعضی وقتا یکمی قاط میزنم . میگین نه . موضوع سر تبلیغ فروش سریال لاسته . خوب بگو پسر جان . تو که میخوای ۱۵ روز بری مسافرت چیجوری میخوای برای کسی فیلم رایت کنی ؟ منه دیوونه میامو میگم تا ۱۵ فروردین بیشتر وقت نیست ولی خودم ول میکنم میرم مکسافرت !!! به هر حال این ۱۵ روز محلت میافته برای نیمه دوم فروردین که من از سفر برگردم .و اونموقع در خدمت همشهریان عزیز لاری و شیرازی هستم.

۴. ممنون از همه کسانی که بهم تبریک عید گفتن .

۵. خاک بر سرمون . ۵ روز دیگه روز از نو روزی از نو . همه مدرسه ایم یا سر کار .

۶. راستی تبریکات همه جانبه منو بابت اخراج علی دایی بپذیرونید .

۷ . دوستون دارم .

۸. تولدی همدر کار نیست . چون مسافرتم و وقت آپ درست و حسابی ندارم .

۹. بای ...........

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 12:16 توسط hossein el ninio0o


 

سلام سلام به همه شما زیزی گولوها و پسران شجاع  . ( زیزی گولوها اسم جدید دختر ها و پسران شجاع اسم جدید پسرها در سال 88 هستش ( هنوز نیومده اسم روی این و اون گذاشتم   )  ) دخملا حالا چرا آتیش گرفتین . خیله خوب . خیله خوب چرا دارین جیغ ویغ میکنین . ساکت باشین ساکت . ااااااااه . میگم خفه .... نه منظورم اینه که سکوت کن . ووی ووی ووی ووی . ببین چیکار دارن میکنن . دخترها گوش کنین . شما بهتره اول پستونکتون رو در بیارین   تا من بتونم بهتر صداتون رو بشنوم و ... خواهشن شلوغ نکنین . خیله خوب اسم پسر ها رو هم عوض میکنم . میزارم گوریل انگوریل . خوبه . یا بزارم گربه نره . آها همین گربه نره بهتره   . ( یکی باید به من بگه آخه چلغوز ... بعد از مدتی اومدی و سروکلت پیدا شده ... هنوز سلام و احوالپرسی درست نکردی داری واسه این و اون اسم میزاری   .... )

به هر حال قصد آپ کردن رو نداشتم و داشتم تمام اتفاقات مهم این مدت رو گوشه ای یاد داشت میکردم   تا همش رو با هم یوهویی برای عید بزارم تو وب . دقت کن ... یوهویی . ولی همینجوری الکی پلکی رفتم تو بلاگفا و وبم رو باز کردم که دیدم یه نظر خصوصی از یه شخص کاملا ناشناس   ( نه اسم داشت این نظر ( یعنی اسمش * بود ) و نه آدرس و ایمیی ) . این نظر خصوصی خیلی  برام عجیب بود ( و البته تا حدودی خنده دار ) . باور کنین چند بار این نظر رو خوندم ولی نتونستم بفهمم این بنده خدا زیزی گولو هستش یا گربه نره . و برای اینکه این طرف هیچ آدرسی از خودش نگذاشته بود میخوام همینجا جوابش رو بدم . اصلا بد نیست قسمتهایی از این نظر رو که میشه عمومی عنوان کرد رو براتون بزارم . " حسین چرا اینقدر دیر آپ میکنی ؟ بخدا وبت از همه وبهایی که به سبک تو مینویسن قشنگتره . باور کن وقتی میام و میبینم وبت رو آپ نکردی حالم گرفته میشه ولی با این وجود میشینم و وبت رو دوباره میخونم . "   یا تو یه قسمت دیگه کفته :" چرا تو به جای وبلاگ وبت رو به وبسایت ا رتقاء نمیدی  ؟ اینجوری شناخته شده تر میشی و یخش نظرات وبت که بالاتر میره هیچ بازدید کننده های بیشتری هم پیدا میکنی . این سبک نوشتن که داری هیچکسی نداره و اگه داره قلمش به زیباییه قلم تو نیست   ." و کلی از این حرفها . آها یه چیز دیگه " حسین جون خواهش میکنم قسمت نشان دهنده یاهو مسنجر رو همراه با ایمیلت در وبت بزارم تا هر وقت آنلاین بودی بدونیم   ." بابا ولمون کن . از این قسمت آخر حدس میزنم تا حدودی باید طرف مقابلم زیزی گولو باشه ( خسته نباشم . چقدر حدس سختی زدم من . چقدر من باهوشم !!!   ) حالا من چه وقت به این قشر جماعت بها دادم که بخوام حالا باهاشون چت هم کنم .  اونم یه غریبه ی نشناخته ی ندیده . برو بابا . اول از همه به این عزیز دل بگم که : عزیز جون . ممنون از اینهمه محبتی که به من داشتی . ولی باور کن من خودم اصلا فکر نمیکنم که بهترین باشم . حتی من خودم وقتی وبهای دوستان و وبهایی از قبیل وب خودم میخونم لذت میبرم . همینجوری که بی رودربایستی تو وبم حرف میزنم بدون هیچ تعارفی میگم وبی مثله وب پرستو خانوم (http://nini-kooshooloo.blogfa.com/  ) ( که اونم مثله من بلاگفا و خواننده هاش رو دق میده تا آپ کنه   ) که وب ایشون منو واداشت که این وب رو بزنم رو میخونم لذت میبرم . و بازم بی رودر بایستی بگم . حسودیم میشه . یا به وب بچه سوسول (http://www.namaknet.blogfa.com/ ) وقتی میرم با لذت نوشته هاش رو میخونم چون شیطنتها و اذیتهای او منو به یاد دوران نوجوانی خودم میندازه   . و کلی میخندم . حتی با مقایسه بخش نظرات وب من با دوستان ( که برای خود من اهمیتی نداره ) میتونی به این موضوع که من به هیچ وجه برتر از دیگر دوستان نیستم پی ببری .و من این وب رو برای دل خودم زدم که اگه بعد از 120 سال زندگی ( ایشالله چشم حسود کور   ) اومدم به وبم سر زدم . خاطرات دوران جوانی و نوجوانیم رو بخونم و لذت ببرم . هدف من از زدن وب همین بوده . پس این موضوع که بخوام به جای وبلاگ از وبسایت استفاده کنم منتفیه . راستی عزیز دل . من منظور این حرفت رو که میگی قلم من از بقیه خوشگلتره رو نمیفهمم   . مگه تو قلم منو موقع نوشتن دیدی . تازه اصلا مساله این نیست . مساله اینه که من با قلم نمینویسم . من با خودکار مینویسم اونم یک خودکار بیک قدیمی که جوهرش همینجوری رو کاغذ پخش میشه   . به هر حال از محبتی که به من و نوشته های بی سر و ته من داری ممنون . بازم ممنون . شاید از جواب تند من دلخور شده باشی ولی برای من حقیقت بود و چیزی بغیر از حقیقت رو نگفتم .

به هر حال بهتره به آپ امروز برسم که بهتره   .******* ولی قبلش میخوام یک اطلاعیه مهم به همه بدم اونم راجب به سریال معروف و پرهوادار لاست ( Lost     گمشدگان  ) . همینقدر راجب به این سریال بگم که پر بیننده ترین سریال دهه اخیر هستش با بازی بهترین و محبوب ترین بازیگران هالیوودی . بیشتر نمیتونم از این سریال بگم چون واقعا در زیبایی و هیجان غیر قابل توصیفه . و هر کسی نبینه ضرر کرده . برای همین منم میخوام این سریال رو به مدت 15 روز از 15 تا 30 فروردین و فقط و فقط برای هموطنان عزیز شیرازی و لاری خودم و اون هم به مناسبت عید به حراج بگذارم . 24 دی وی دی و 100 قسمت از این سریال رو با قیمت استثنایی و بی نظیر 12000 تومن میتونین بخرین ( در حالی که در مرکز شهر این سریال رو به قیمت 22000 تومن دارن میفروشن ) . هر کسی میخواد کافیه به آدرس : بلوار معالی آباد . حدفاصل 35 متری دوستان و خیابان خلبانان . خدمات کامپیوتری جام جم مراجعه کنه ( البته بازم میگم این موضوع از 15 فروردین به بعد قابل اجراست چون عید شیراز نیستم .

 و اما .....................

  1.  حدود دو هفته پیش برای خرید چند کارت گرافیک و مادر برد برای مغازه رفتم سمت فلکه هنگ . وقتی خریدام رو کردم ظهر شده بود و گفتم برم ساندویچی مکث که دقیقا توی خیابون پشتی هستش و یه چیزی بخورم . وقتی نزدیک ساندویچی شدم دیدم اونجا شلوغه . نزدیک که شدم دیدم بله سرو صدای دعوا میاد   . منم که عشق دعوا   رفتم ببینم چه خبره . چشمتون روز بد نبینه . دیدم یه زیزی گولو جوون و محجب داره به دوتا گربه نره میزنه   . البته از این گربه نره های سوسول . به خدا جون خودم دارم راست میگم . البته این گربه نره ها 16 یا 17 سال بیشتر نداشتن و زیزیگولوهه بالای 24 سال داشت و به نظر میومد زن بود نه دختر . و این جور که کاراگاه حسین   تونست اطلاعات جمع کنه موضوع از این قرار بود که این دو تا گربه نره ها مزاحم خواهر کوچیکه اون زیزی گولو بزرگه شده بودن . ولی اون دوتا خیلی کتک خوردن آخه کاملا معلوم بود زیزی گولوهه کونگ فو کار بود  . بیچاره صاب مغازهه . این دوتا گربه نرهه هی میخواستن در برن ولی این زیزی گولوهه خیلی اعصاب خراب بود . و چنتا به این میزد و چنتا هم به اون یکی . هر چند من خودم از زیزی گولو جماعت بیزارم ولی از این یکی خوشم اومد . زیزی گولو غیرتی ندیده بودیم که دیدیم . البته اکثر زیزی گولوها تا یه هو بهشون بکنی تا در خونه فرار میکننا   . و از این مدلیش صدی یه نفر هم پیدا نمیشه . وای که چقدر بدم میاد وقتی یه زیزیگولو تنها از خونه میره بیرون و سرش رو میندازه پایین و راه میره . در حالی که وقتی دوتا میشن نرمال میشن و وقتی سه تا میشن از ده متری میتونی بشنوی چی دارن میگن . وای به روزی که جماعتشون از سه نفر بزنه بالا   . اونوقته که بلند بلند حرف میزنن و قاه قاه مثله کلاغ ( نه ببخشید منظورم قناری بود ) میخندن و فکر میکنن شهر مال خودشونه به هر حال امیدوارم کسی از این نوع قضاوت من کسی دلخور نشه ( زهی خیال باطل . ارواح عمه ات . همین الان حسابی دارم از دست زیزی گولو ها حسابی فحش میخورم . در ضمن کسی نیست بگه آخه احمق جون . بعد سال و قرنی اومدی وبت رو آپ کنی یا دشمن تراشی کنی ؟   ) . ولی چیزی که عوض داره که گله نداره . من حرفام رو رک و بی رودربایستی میزنم . اصلا بی خیخی . ( ا...ا...ا... نیگا کن !!! این شکلکه چقدر شبیه آتروکسه خودمونه   )

 

  1. خاطره بعدی مربوط به روزیه که از طرف آموزشگاه کامپیوترم تماس گرفتن ( من برای آموزش به اونجا نمیرم و فقط برای امتحانات میرم ) و مدیر آموزشی اونجا که باهام رفیقه گفت : حسین باید به کلاسهای رفع اشکال بیای و خودتو برای امتحان آخر هفته آماده کنی . با کلی اصرار راضیشون کردم که من بدون امتحان هم بهترین نمره رو میارم و گفتن فقط برای روز امتحان برم . امتحان فوق الاده مهم ولی راحتی برای من بود . اونقدر به نمره آوردنم مطمئن بودم که  نخونده رفتم سر جلسه و از 100 نمره 96 آوردم   . که میگم حالا برای چی نمره 100 کامل رو نگرفتم . خلاصه روز پشت سر روز دیگه میومد و منم فراموش کرده بودم که جمعه صبح امتحانی دارم که اگه نرم تا 6 ماه آینده اون امتحان برگذار نمیشه و تازه 30000 تومن هم ضرر میکنم . پنج شنبه شب بود که طبق معمول با دوستام بیرون بودم و حدود ساعت 12 که برگشتم خونه بلافاصله نشستم پای کامپیوتر و به اینترنت وصل شدم تا ساعت 1:30 یا 2 شب ( دقت کردی ؟؟؟ شب امتحان تا ساعت 2 شب ولگردی تو اینترنت !!!   ) . تا اینکه کاملا اتفاقی در اینترنت با کلمه امتحان روبرو شدم . دقیقا من اینجوری شدم (   یا شایدم این   ) . عینهو برق گرفته ها از سر جام بلند شدم و بدون اینکه سیستم رو از ویندوز خاموش کنم دکمه پاور پشت کیس رو زدم و همونجا پتو رو خودم کشیدم و خوابیدم . ولی مگه خوابم میبرد . حالا ساعت 2 بود و من باید 4 ساعت دیگه از خواب بلند میشدم و میرفتم سر جلسه ای که از خونه تا اونجا حدود 1 ساعت راه بود . اونم صبح جمعه که خلوته خیابونا . ( واسه اطلاع همشهریان عزیز شیرازی بگم که مسیر شهرک گلستان تا شازده قاسم   ) . هر کاری رو میکردم خوابم نمیبرد تا اینکه صحنه عوض شد و دیدم در حالی که به یک صندلی و وسط سالن آموزشگاهمون بسته شدم و دوستم ( همون مدیر آموزشی آموزشگاه ) بالای سرم ایستاده و میگه امتحانت رو رد شدی و باید تا 6 ماه دیگه که امتحان برگذار میشه همینجا زندونی باشی و کلاس فوق الاده برات بزاریم   . خلاصه اینکه با کلی خواب چرت و پرت از خواب بیدار شدم و آماده شدم که برم سر جلسه . ( حالا بماند که وقتی میخواستم برم صورتم رو بشورم چشام باز نمیشد و سرم خورد به دیوار و یه بند انگشت سرم باد کرد ) . تو خیابون یه تاکسی دربست گرفتم و گفتم شازده قاسم . یه هو دیدم یه نفر داره میزنه به دوشم و داره میگه : جوون بلند شو . بلند شو رسیدیم . 

فکر کنم تو تاکسی خوابم برده بود ( آی کیو اینم فکر کردن داره   ) . وقتی پول راننده تاکسی رو دادم یکمی حالم جا اومد . تا اینکه دوباره یه چیزی به ذهنم اومد که از عصبانیت دوباره سرم گیج رفت . منه احمق به قصد امتحان دادن از خونه اومدم بیرون ولی نکردم یه مدادی یا یه خودکاری با خودم بردارم   . ولی قبل از اینکه فحش و بد و بیراه به خودم بگم یکی از دوستان دوره تحصیلم رو در آموزشگاه دیدم که داره میاد طرفم . اون از دیدن من خوشحال شده بود ولی من با عصبانیت رفتم طرفش و گفتم : ببینم خودکار یا مداد اضافه داری یا نه ؟ گفت : بابا بزار تا سلام علیک بکنم باهات بعد . ناسلامتی بعد از 6 ماه داریم همدیگه رو میبینیما !!! گفتمش : بابا بیخیال . یه نگاه به من بنداز ببین . به قیافم میاد که سر حال باشم . چیزی که داشت منو کلافه میکرد این رفیقم بود که اگه حال داشتم یه کوفتی کتکش میزدم   . من از سر درد و سر گیجه داشتم منفجر میشدم و این رفیقم میخندید و میگفت : نگاه موهاش ... نگاه قیافش ... تا اینکه منم پریدم و مدادش رو کش رفتم و گفتم حالا برو برای خودت مداد گیر بیار . ولی اونم مداد اضافه داشت و مشکلی پیش نیومد . خلاصه بعد از کمی احوالپرسی و توضیح دادن بابت اوضاع دیشبم نشستیم زیر یه درخت ولی هنوز از شدت کم خوابی سرم گیج میرفت   . رفیقم میگفت : حسین . قیافت شبیه معتادا شده   . بابا برو یه آبی به صورتت بزن . ولی من به حرفاش گوش نمیکردم چون چند دقیقه ای بود که یه مشکل بزرگ دیگه به نام گرسنگی برام به وجود اومده بود . حسابی کلافه شده بودم . حالا با این مصیبت جدید نمیدونستم چکار کنم   . آخه من تحمل همه چی دارم به جز گرسنگی و دل ضعفه . تازه میخواستم بلند شم و برم یه سوپرمارکتی گیر بیارم که از تو بلندگو صدا زدن و باید میرفتیم سر جلسه . وقتی وارد سالن شدیم یه میز بزرگ همون اول سالن گذاشته بودن و اون بچه زرنگا که تا ثانیه آخر کتابشون رو از خودشون جدا نمیکنن دور میز داشتن دیوانه وار کتابشون رو ورق میزدن   . از این حرکت اونا داشت حالم به هم میخورد   . یکی از مراقبا داشت برگه های سوال رو روی میز و جلو خودش مرطب میکرد . و من بدون اینکه بدونم دقیقا چیکار دارم میکنم و یا اجازه ای بگیرم رفتم و میخواستم یکی از برگه های سوالات رو بردارم . که یه هو یارو دستم  رو گرفت و گفت چیکار داری میکنی ؟ برو بشین سر جات ... گفتم : بابا چه فرقی میکنه . من همینجا میایستم و جواب میدم   ... بزارین خلاصه کنم . با کلی جرو دعوا منو بردن و روی صندلیم نشوندنم . حدود 10 دقیقه عذاب آور گذشت تا بالاخره برگه ها رو توضیع کردن . سردرد و سرگیجه براثر کم خوابی و از همه مهمتر گرسنگی باعث شد تا من بدون توجه به کسی ظرف یه ربع ساعت 52 سوال رو جواب بدم و همین عجله بیش از حد و چشمان پر از خواب باعث شد تا یکی از سوالاتی که 100% بلد بودم رو اشتباه زدم ( فکر میکنم بجای ج گزینه دال رو زده بودم ) . و همین باعث شد تا 96 بگیرم نه 100 . ولی وقتی از سر جام بلند میشدم تا برم و برگه ام رو تحویل بدم باخوشحالی از تمام شدن امتحان رفتم جلو تا اینکه   یکی از مراقبین که فکر میکنم از سقف آویزونش کرده بودن که جلو من بیافته زمین جلو من ظاهر شد و من از ترس یک قدم پریدم عقب و باعث خنده چنتا از دانش آموزانی شدم که دور و برم بودن . البته بیشتر ترسم به این خاطر بود که یارو یک انسان شکم گنده ( از اونایی که دکمه پیرهنشون در حال ترکیدنه و هرلحظه ممکنه بترکه و بخوره توی صورتت . با موهایی کاملا عجیب و از همه بدتر کلی ریش بلند و نامرطب  ) از اون قیافه هایی که بعضی از این برادرای ی ج ی س ب ( رمزی نوشتم ) دارن . نه تازه بدتر از اونا . خیلی بدتر   . وقتی به خودم اومدم گفتم ببخشید میخوام برگم رو تحویل بدم . گفت نمیشه /// چی ؟؟ /// گفتم نمیشه /// چرا ؟؟ /// چون همه برگه ها رو با هم میگیریم /// آقا یه نگاه به من بنداز . به خدا از سر درد و سر گیجه دارم دیوونه میشم از همه بدتر به خاطر گرسنگی دارم ضعف میکنم . بزارین من برم . /// گفتم نمیشه . برو بشین تا وقت جلسه تمام بشه .

هی از ما گفتن و از اونا نشنیدن . هر چی صدام رو بالاتر میبردم میدیدم اوضاع داره بدتر میشه . تا اینکه مجبور شدم برگشتم روصندلیم نشستم . حسابی اعصابم خورد شده بود   . نمیدونستم باید چیکار بکنم . تا اینکه یاد دوران دبیرستانم افتادم که چه حیله ای رو به کار میبستم تا بتونم امتحان همون روز رو برای حداقل خودم به تعویق بندازم . زمانی برای فکر کردن به نقشه ام و سبک و سنگین کردنش نداشتم و بدون معطلی از سر جام بلند شدم و به طرف یکی از مراقبین رفتم و در حالی که چشمام رو بسته بودم و لحظه ای که حس کردم حواس خیلی ها به من جلب شده خودم رو به حالت کسی که غش میکنه روی زمین انداختم   . ظرف چند ثانیه دور و برم پر شد . از جمله رفیقم . منو از سر جلسه بیرون بردن و منو به اتاقی که به ظاهر برای دبیران و مراقبین در نظر گرفته شده بود بردن . ( آخه زیر چشمی داشتم نگاه میکردم  ) . یواش یواش خودمو به هوشیاری زدم . یکی از مراقبین که یه خانم جوان و خوش صدایی بود   گفت : آقا صدام رو میشنوی . ( یکی آب به صورتم میزد و یکی آبقند هم میزد و ... اوضاعی درست کرده بودم   . همه داشتن به اون مراقب ریشو دعوا میکردن و میگفتن اگه بلایی سر من بیاد اون مقصره ) خلاصه که نیم ساعت بعد در حالی که من یه رانی و دوتا تی تاپ و 2 استکان چایی تازه دم همراه با ساندویچ نون و پنیری که همون خانوم خوش صداهه برای خودش آورده بود رو نوش جان کردم   و با یه شکم سیر و پر از حوزه امتحانات اومده بودم بیرون . تازه همون زنه از تو کیفش یه مشت پسته و آجیل در آورد و ریخت تو جیبم با من خداحافظی کرد   . هر چند که چند روز بعد همین خانمه رو تو آموزشگاهمون دیدم و تمام داستان رو براش تعریف کردم . بیچاره نمیدونست بخنده یا از من عصبانی باشه   .

و در پایان .............

همتون رو دوست دارم . از خدای مهربون و خوش سخن میخوام که همتون رو سالم نگهداره تا سال آینده . همه مسافرا در پناه حضرت حق . همه مریضا رو هم میخوام که خدا شفاشون بده تا کنار خانوادشون عید خوبی رو داشته باشن . آمین ....

ماهی گلی یادتون نره . 10 تا 10 تا بخرین . آخه میگن خوش شانسی میاره ( البته نمیدونم این حرف رو کی گفته . راستش خودم همین الان از خودم در آوردم   ) . ولی همتون و دوست دارم . به خدا میسپارمتون . تعطیلات برای همتون خوش باشه . و اینشالله سال آینده بیشتر توفیق داشته باشیم که با شما دوستان در ارتباط باشیم .

ایام خوش . سال خوش . بهار خوش .

راستی 11 فروردین یادتون نره . جشن تولدمه ...

             

    

مرسی بای بای ................................

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 0:27 توسط hossein el ninio0o |


 

  سلام سلام به همه بر و بچه های شاد و شنگول مثه خودم    . خوفین . سلامتین . چه میکنین با سرما ! اقا چه هوا سرد شده اینجا ! ووی ووی ووی ووی  ! اینقده هوا سردندنده که من وا3 اولین بار تو زمستون رفتم و از این جوراب پشمیا که بابا بزرگا پا میکنن خرید م     . خوب چی کار کنم سرده هوا . البته همه میگن هوا امسال خیلی سرد نشده و من شورش رو در آووردم ولی جون آتروکس سردم میشه    .

راستی شب یلدا که به همتون خوشید !!! هان !!!     شب یلدای من که پر از اتفاقات خوشگل بود . اومدم که از شب یلدام براتون بگم . حتما داری میگی چرا اینقدر دیر . خوب تو این مدت گذاشتم این خاطره جا بیافته ( مگه قرمه سبزیه )     .  نه موضوع اینه که خیلی وقت قبل از شب یلدا میخواستم بیام ولی مشکل این بود که پاسوورد وب رو فراموش کرده بودم       ولی این بلاگفای محترم مثه اینکه میخواست منو دق بده بعد پاسووردمو برام میل کنه ای بلاگفای بوووووووووووق   چه حرف بدی زدم به بلاگفا  .

و اما شب یلدا ....  اول اینکه تا عصر روز سی ام هیچ خبری نبود که شب یلدا رو بخوایم با برو بکس باشیم . ساعت 6 یا 7 بود که قرار شد شب رو بریم خونه مرصاد اینا . اخه خونوادش رفته بودن خونه مامان بزرگش و خونه خالی بود     جونمی جون خونه خالی !!! . وقتی رفتیم اونجا همه بچه ها بودن و از همون لحظه اول فهمیدم و گفتم امشب همون شبیه که باید بره تو بلاگ    . وا3 همین سعی کردم شاهد همه اتفاقات باشم و همه رو تو خاطرم بسپارم . دقیقا همون لحظه اولین اتفاق افتاد !   شایان ما که تو عمرش پیچگوشتی دست نگرفته مستقیم رفت سراغ بخاری دیواری تا اونو روشن کنه  . کسی هم آنچنان بهش توجهی نکرد و چن ثانیه بعد صدای داد و هوار و آتیش آتیش کردن بچه ها بلند شد و من دیدم از دیوار داره اتیش بیرون میزنه     . یعنی خود بخاریه پیدا نبود و فقط آتیش بود که میدیدم   . یکی میگفت آب بیارید . اون یکی میگفت آب که فایده نداره . خاک بیارید     . تا اینکه اشکان پرید و اون وسط آتیش اهرم گاز رو بست و گاز رو قطع کرد . بعد از نیم ساعت جرو دعوا و سرنش کردن شایان      نشستیم و حکم زدیم و  fifa09 و need for speed  و بیلیارد شرطی زدیم . تا ساعت شد نه ونیم . حالا بماند که تو این مدت پسر صابخونه رو به گریه انداختیم . نمونه اش سوزوندن گوشه فرش داخل سالنشون بود که به گفته خود مرصاد دستباف بود  . اخه میخواستیم ذغال وا3 قلیون بیاریم . ولی از همینجا باز هم بهش میگم  : مرصاد جون عزیز من . بزغاله من . ای بدبخت ای فلک زده . ای صورت جوشی . ای تخم مرغ آبپز . ای چی توز نمکی . ای خیار سبز . ای الدنگ و ای کلنگ . ای بیل . ای بیل افغانی . ای چکش . ای ...... ای ....................... ای ...     . اگه این فرشه دستباف باشه من ( بوووووووووووووووووق ) میشم و تو (بوووووووووووووووووووووق ) من بشو . خاک تو سرت نکنن . بابات هم مامانت رو هم شما ها رو گول زده و الکی گفته این فرشه دستبافه . اخه مرصاد جون . تو که فرق فرش دستباف رو با ماشینی تشخیص نمیدی . چرا میخوای بری و رشته هنر بخونی ؟ مرصاد بوووووووووووق ......

خلاصه ساعت 9 یا همون دور و ور نه بود که اقایون یادشون اومده شب یلدا رو با هندونه و تخمه و آجیل و ماست موسیر سر میکنن     . هی از منو بعضیای دیگه که میگفتیم بابا بی خی خی هی از این بچه های (بوووووووووق . اه قرار بود من دیگه فحش ندما . ولی این بزغاله های ما لایق فحش هستن . میگی چرا . بقیه ماجرا رو گوش کن در ضمن به صفحات قبل مراجعه کنید تا بدونین بی خی خی یعنی چی .) خلاصه که این کره ها هی میگفتن برین هندونه گیر بیارین . تازه وسیله هم نداشتیم که بخوایم بریم بیرون . فقط یه موتور بهمن 110    که مال جوونیهای بابای مرصاد بوده تو خونه داشتیم . و این موتوره فقط روشن میشد ولی به زحمت راه می افتاد     . حالا جرو دعوا سر اینکه کی بره و دنبال هندونه ای بگرده که پیدا کردنش اونموقع شب از محالاته بالا گرفته بود     تا اینکه قرار به قرعه کشی شد و از اونجایی که سیامک بد جوری سرما خورده بود اسمش رو ننوشتیم و مسوول قرعه کشی شد . خوب دیگه . مگه بد شانستر از من هم کسی تو این زمونه مگه هست  ؟! از بخت بدمون طبق قرعه کشی قرار شد با جواد دون دون برم از خونه بیرون . حالا اینجاش هم بماند که این اوسکولا منو جواد رو با اردنگی انداختنمون تو حیاط . حالا فهمیدین چرا من به این بچه سادیسمیا فحش میدم     ؟ یکم رحم و مروت تو ذاتشون نیس ..... ولی خوب قسمت این بود که اسم من در بیاد تا من هم مجبور نباشم همینجا آپ رو تموم کنم چون ماجرای اصلی مونده .

                                             !!!  پس برو به ادامه مطلب   !!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 16:48 توسط hossein el ninio0o |


              

               دینگ دیلینگ دیلینگ دینگ دینگ    ( اهنگ پیامهای بازرگانی )

 

_ مای بیبی مای بیبی ما بیبییییییییییییی        مای بیبی مای بیبی مای بیبی

  مای بیبی بپوشین تا همیشه موهاتون خوشحالت باشه . شامپوی خانواده ی مای بیبی

_  توجه توجه       توجه توجه  

       بانک پاسارگاد در پیشرو خدمات بانکی شونصد دستگاه خودرو سواری ماکسیما هدیه میدهد اخرین مهلت ( مهلت یا محلت فرقی نمیکنه . تو درستشو بخون ) افتتاح حساب فقط یک روز دیگر باقیمانده بعلاوه خارج قسمت برابر است با صورت مساله ( اینا همش نتیجه ی ریاضی کار کردن با خواهر زادمه . سخت نگیر ) . بانک پاسارگاد به فردایی بهتر می اندیشد دارادارا  راااااااااااان

_ بشتابید     بشتابید     

 فقط تا پایان وقت اداری امروز زمان باقیست . بانک اقتصاد نوین ( برای در اوردن کفر بانک پاسارگاد ) در این ماه میلیاردها دلار جایزه نقدی ( دلااااااااااااااااااااار !!!!!!!!!!! ) اعطا میکند . بانک اقتصاد نوین به فرداهایی بهتترترتر می اندیشد دورودورو روووورون

_ گل گل گل .... گل از همه رنگ .... سرتو با چی میشوری با پودر ماشین لباسشویی سپید .... سپید به سلامت گلرنگ می اندیشد

    

                 دینگ دیلینگ دیلینگ دینگ دینگ    ( اهنگ اتمام پیامهای بازرگانی )

 

                                                             < اخبار >

 

 به نام خدا ... سلام بینندگان شنوندگان عزیز . در خدمت شما هستیم با تازه ترین خبر ها .

_ حمله بال مربعیها ی اسراییل ( اپدیت شده ی بالگرد ) به نواره قمزه و کناره باختری رود اردن در شب و روز گذشته ادامه داشت و اوساما بن لادن پسر عموی ناتنی و اوسکول سید حسن نصرالله سیهونیستها را تهدید به حمله کرد . بن لادن که به همراه نخست وزیر اسراییل در یک پول پارتی به همراه چندین حورالعین بهشتی و کنار استخر لمانیده بود ( لم داده بود ) با خنده به نخست وزیر اسراییل میگفت :

Fuck u man . I kill u . u lose in war 33 days with sed hassan . so dont for me :

  ghod ghod ghodaaaaaas.

زیر نویس : ( بوووووووووق سانسوووور ) میکشمت . تو در جنگ 33 روزه با سید حسن شکست خوردی . پس واسه من قد قد قداس نکن .

( لازم به ذکر است که پول پارتی به مهمانیها و جشنهایی میگویند که مردان و زنان در کنار استخر اب میگیرند و بله از همون مهمونی ها )

 _ طی انفجاری که امروز صبح در بغداد و در منطقه ای شیعه نشین روی داد تعداد زیادی مرد و زن و کودک و پیر و جوون و همه سنه کشته شدند در این حمله انتهاری که گفته میشود توسط یک کامیون پر از مواد منفجره ( تیر ترقه ) انجام شده است هنوز عاملی یا گروه خاصی این حمله را به عهده نگرفته است .

_ بینندگان و شنوندگان عزیز . هم اکنون ارتباط تلفنی و تصویری ما با همکار اعضامی مان به لس انجلس و محل سخنرانی باراک اوباما برقراره . سلا م اقای پور سخاوتمندیان فرد . منتظر شنیدن گزارش شما هستیم .

( هوووووو هییاااااا هههااااااا سوووووووووت هااااااا هوووووووو ( صدای هواداران اوباما ))

سلام عرض میکنم به شما همکار عزیز و همه شنوندگان . من هم اکنون در میان خیل عظیم هواداران اوباما هستم و اینقدر اینجا شلوغ هست که من صدای خودم رو هم نمیشنوم . اینجا من به یاد جشن تولد خودم افتادم و در میان این هواداران اوباما جوگیر شدم و دقایقی را با انها به سوت زنی و داد و فریاد پرداختم و خود را تخلیه کردم . اگر صدای من گرفته به همین خاطره و پوزش میطلبم ..................

Barack Obama :_ Hi . First I say : This win is no mine . Yours . you win . You cover me and me cover u for ever .

زیر نویس : سلام . در ابتدا بگم : این پیروزی مال من نیست . مال شماست . شما پیروز شدید . شما از من حمایت کردید و من از شما حمایت میکنم برای همیشه .............................

( همینجا بود که من tv  رو خاموش کردم )

من نمیدونم تو کشور خودمون کم مصیبت سر مردم نمیاد که اخبار داخلی خودمون میره و از کشت و کشتار تو کشورای دیگه میگه و همش جنگ . کشته . زخمی . امریکا واسراییل . لبنان . فلسطین . عراق . تازه .... جدیدا پاکستان هم اضف شده . خدا وکیلی این همه بدبخت تو مملکت خودمون هست باز هم اخبار داخلی خودمون ................ به خدا دلم پره . اینجا تو شیراز چن روز پیش یه اتفاقی افتاد که اونقدر شرم اوره که سرپوش گذاشتن و نگذاشتن پخش بشه .

البته اینا همش صحبت مردم شیرازه و من خودم ندیدم ولی میگن همین جمعه ای که گذشت یه برادره 15 ساله با خواهر 8 ساله اش رو در گوشهای دور افتاده از شهر ( در مناطق پایین شهر شیراز ) در حالی که برادر خواهر خودش رو در اغوش داشته پیدا کردن . در حالی که هر دو مرده بودن . پزشکی قانونی مرگ اونها رو بر اثر گرسنگی و سرما عنوان کردن . شاید بگید این چیزا زیاد شنیدین . اره . ولی من برای بار اول بود میشنیدم دو تا بچه یتیم که عضو یکی از همین کمیته ها هستن این اتفاق براشون بیافته .

اقا بیخیال . این وبلاگ که سیاسی نیس. به کار خودمون برسیم بهتره .

 

.............................................................................................................................

 

 

 لیزیز اند جونتولمند  lisis and joontoolmand

 

سلام . خوبین . به این تیکه بالایی خیلی توجه نکنین چون مایه ی ابرو ریزیه . میخواستم یه چی بگم دیدم خیلی بلد نیستم .

دیروز رفتم مرکز کامپیوتر شیراز تو ملاصدرا واسه خرید یه کیبورد . اقا سر خیابون اردیبهشت که رسیدم یاد یه خاطره از زمان تحصیلم اوفتادم ( روزای اولی که واسه درس خوندن تنها اومدم شیراز در حالی که فقط 16 سالم بود یعنی این خاطره مال 5 یا 6 سال پیشه ) . اونروز سر خیابون اردیبهشت با سه تا از دوستام رو در رو ایستاده بودیم و صحبت میکردیم ( فضولی نکن . یعنی چی که از چی صحبت میکردیم . اخه خودمم یادم نیس ) چن دقیقه ای با هم صحبت کرده بودیم که یه هو من یه نیگا رو زمین کردم . فک میکنین من چی دیدم . یه پیشی ناز و مامان که رو زمین بین ما ایستاده بود . اصلا نمیدونم این گربهه میدونست بین سه تا ادمیزاد ایستاده یا نه . یا اصلا ما رو میبینه . برای همین از کودن بودنش عصبانی شدم و حرصم گرفت . با خودم گفتم ای بابا گربه و اینقدر کور . دقیقا مثه کریس رونالدو که میخواد شوت بزنه گارد گرفتم و یه لگدی به این گربهه گرفتم که بلند شد تو هوا و 3 یا 4 متر اوطرفتر محکم خورد تو در یه ماشین که پارک کرده بود و بلند شد و همچین پیخ پیخ کرد و پا به فرار گذاشت که نگو . بلافاصله چنتا دختر که از اونجا رد میشدن و این صحنه رو دیدن به من گفتن : احمقه بی احساسه بی شعوره بی ...... بی ...... بی ...... . خلاصه کلی بدو بی راه از این و اون شنیدم . دوستامم کلی دعوام کردن . ولی هیشکدومشون خبر ندارن که این حسین تو بچگیهاش یه گربه رو تو گونی کرده و گونی رو اتیش زده ........... چیه . خوب از گربه بدم میاد . تازه من چیکار کنم . این گربهه واقعا حقش بود . گربه احمق بین 3 تا ادمیزاد ایستاده حواسشم نیس . با این گربه که نمیشه یه پیشتش کرد که بره .

خوب هر چی میفکرم میبینم اتفاق جالبی نیافتاده که تعریف کنم . یعنی هست ولی یا 18- هستش یا پسرونه .

اها راستی چن روزپیش هم با برو بکس رفتیم استخر و سونا ( حالا این کجاش هیجانیه ) ولی وقتی از استخر اومدیم بیرون با چند تن از هموطنان لر عزیزمان کتک کاری کردیم . من بودم شایان بود اشکان الدنگ و امیر حسین و مرصاد و سامان محمد جواد و برادر گل و خلش و پسر عموی امیرحسین و هرکول ما عبد ( ع فتحه ب ضمه ه ( عبدالله اسمشه ولی ما بهش میگیم عبد ) ) که البته فقط هیکلش هرکوله و اگر نه اولین کسی که پا به فرار گذاشت همین هرکول عبد بود . اره پس چی . فرار کردیم . نه پس توقع داری می ایستادیم . جلو لر جماعت فقط باید مثه بکله  bekelle  دونده دو پا به فرار بزاری . اخه دست به سنگ لر ها معروفه . یه بار با یه لر شرط بندی کردیم و اونم با یه سنگ وسط تابلو عبور ممنوع رو در فاصله بیش از 50 متری هدف زد . حالا فهمیدین چرا ما فرار کردیم . ولی قضیه فقط همین نبود . منو چنتا از بچه ها زودتر لباس عوض کردیم و از استخر اومدیم بیرون و امیر حسین ما که اعصاب ضعیف جمع ما هم هستش گفت من میرم از بوفه ابمعدنی بخرم . دو دقیقه بعدش دیدیم با یه پسره داره بحث میکنه . رفتیم ببینیم چی شده که یه هو به هم پریدن ما هم با دو  رفتیم . تا به اونا رسیدیم اونا سه نفر شدن ولی ما 3 برابر اونا بودیم . من همینجور که دو میزدم با لگدی مثال لگدی که به ان گربه زدم رفتم تو نقطه چین اون پسره . اقا به هر کدومشون چنتایی مشت و لگد زدیم . تا اینکه یه سنگ از ناکجا اباد مستقیم خورد پس گردن شایان . تازه دوزاریمون افتاد که اینا لر هستن و ما پا رو دم شیر گذاشتیم .

شایان : ااااااااااخخخخخخخخخ . بچه ها اینا لرن بدویید . فراااااااار .

مرصاد : امیرحسین ولش کن بیا که لشکرشون رسید . بدوووووووووووووو .

اخه لرها هیچوقت تنهایی هیچ جا نمیرن و اگه برن اینجور شاخبازی در نمیارن و مثله پیشی نازی ها سرشون رو میندازن پایین و راه میرن . حدس مرصاد درست بود . یه هو دیدیم یکی با حوله دور کله یکی با شلواری نصفه بالا کشیده بود یکی با کمربند باز .......... اقا 10 تایی میشدن غیر از این 3 تایی که از ما کتک خوردن . من فقط یه چیز دیگه دیدم که واقعا ترس ورم داشت . یکی از اینا با رکابی بود و واقعا هم هیکلی داشتا . دیدم دست کرده به اسفالت و داره زور میزنه . لب جوب یکم اسفالت کنده شده بود و اون دستشو تو شکاف کرده بود و میخواست تکه ای اسفالت بکنه . من با خودم گفتم عمرا بتونه . اقا چشمتون روز بد نبینه یه تیکه اندازه سینی اسفالت رو کند و محکم به زمین زد . تیکه تیکه شدن اسفالت همانا و شروع سنگپرونی همانا . طرف همونجا رو زانو و رو زمین نشست و تیکه های اسفالت رو پرت میکرد . تیکه های سنگ و اسفالت به سرعت رگبار و با صداهایی مهیب از بغل گوش و سرو پای ما میگذشت . وما در حال فرار . جاتون سبز . یه 3.4 تا هم سنگ پس کمرمون خورد . ولی خاطره خوبی بود و دلم نیومد نزارمش .

خوب . همین دیگه . فک کنم واسه این پست بسه . ما بریم ....

بهتره گمشم برم .

بابای 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 11:40 توسط hossein el ninio0o |


سلام . خوبین .  نیستم حال میکنین . اقا تو این مدت که من نبودم از بقیه شما همکاران وبلاگ نویس هم خبری نبودیندینده . شما هم اپ نکردید که !!!

اقا من اگه نبودم دلیل دارم . تو این 15 روز خیلی سرم شلوغ بوده . به هر حال وقتی پیش اومدینده تا گلی به جمال بلاگفا بزنم و اپ کنم .

من نمیدونم این اشکان الدنگه دیوانه ی … بووووووووووووووووووق …   ( فداش شم خیلی ماهه این رفیقم … خیلی خاطرش رو میخوام  ) الکی اومده گفته منو حسین میخوایم یه اپ بزاریم محشر و سورپرایزه و ار این حرفها . دروغ نگفته . ولی قرار هم نبوده بیاد و شلوغش کنه . هنوز هم وقت اون اپ نشده . ولی امروز هم اومدم یه اپ باحال بزارم . امیدوارم هر کی میخونه خوشش بیاد .

دیشب با یکی دیگه از دوستام که بندر عباس هستش چت میکردم هر دو تامون همه صحبت ها رو کرده بودیم و چیزی وا3 گفتن نداشتیم . هی اون میگفت : خوب دیگه چه خبر ؟ هی من میگفتم : هیچی … دسته تبر    . این دیالوگ شاید 3 یا 4 بار بین ما رد و بدل شد .

تا اینکه به سرم زد یکم بوووووووووووق شعر بگم .

بهش گفتم میخوای یه قصه برات تعریف کنم ؟ اونم گفت بد نیس به شرطی که خوابم نبره . منم گفتم اوکی .

              ***     میتونین قصه های حسین رو در ادامه مطلب بخونین     ***

راستی از کسانی که اپ کردن و من فرصت نیگاه کردن رو تا حالا نداشتم معذرت میخوام

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 13:23 توسط hossein el ninio0o |


 

 این تاپیک رو مختص محمد حسین عزیزم گذاشتم به مناسبت تولدش

           ۱۲۰ ساله شی محمد جان

      دوستت دارم محمدم

بیشتر از این از دستم بر نمیا محمد حسین جان امیدوارم راضی باشی و زیر سایه پدر مادر و خانوادت موفق باشی 

بای عزیزم 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 10:28 توسط hossein el ninio0o


  

    سلام     سلام    خوشبلی بلیکم     خوبین یا بهترین    ایام به کام هه یا  نی  ؟      خونواده او بهههه ( همون خوبه قدیم )   

من اومدممممممممممممممممممممممم         ( اینا همشون خودمم .یعنی خودم با خودم میهلهلم ( هلهله میکنم ))

اوکی میگم راستی چرا بعضی از این خانومای محترمنده که میان و وب رو میخونن به جای اینکه نظر خوشگل بزارن هی نظر خصوصی میزارن ؟    بابا حداقل نظر خصوصی میزاری یه نظر معمولی هم بده که بدونم از وبم خوشت اومدندنده یا نه ؟     دخمله (همون دختر ) بی شع ........ بووووووووووووووق ( سانسور )        بوووووووووووووووووق( سانسور ) اعصاب منو خورده خاک شیر کردونینده .با اون نظرات ک ................ بوووووووووووق .     دخمله artox  پیر

بابا یه کلام ختم کلام : من ابم با دخملا تو یه جوف نرفته و نمیره ( البته به جز یه دختر خانوم عزیز که در ایندههههه ... اره )

خوب میخوام چنتا از اتفاقایی که تو این چن روز اوفتادیده رو براتون بتعریفونم . ( البت یکی از صدتا اتفاق بقیه اش رو نمیگم تا بسوزین    )

1.اول داستان دعوام با اقا پلیسه تو پاراموند رو براتون بگم که هم خیلی با حاله و هم برا بعضیا که زیادی بووووووووق ( ساسور )     شدن و گفتن چه دروغها !!!!!!!!!!

ساعت طرفای یک یا دو ظهر بود . هم تشنه بودم وهم حسابی گرمیده بودم . اعصابمم سر یه موضوع شده بود در حد یه کرگدن وحشی  که ...............      به هر حال از شانس بد ما سر ظهر خیابون اونقده شلوغ بود که نگو .نگو دیگه

خلاصه تو پاراموند که بودم میخواسم از چارراه رد شم که وسط راه یه هو دیدم یه نفر پشت یقه ام رو گرفتینده و داره منو به عقب میکشه .!!!!!!!     تا نیگا کردم دیدم یه  پلیسه راهنمایی رانندگی منو داره مثه  بلانسبت شما مثه  ..........  ( هر کی بخونه گاو خودش گاوه) داره منو میکشه . منم هلش دادمو کنار زدمش   . حدودا 28 یا 30 بیشتر نداشت .گفتمش هییییییییییی بزغاله چته تو ؟       گفت : صبر کن تا ماشینا برن بعد از خیابون رد شو . گفتم مردیکه خر ... بزغاله ...  من حالا حواسم نبود از خیابون داشتم رد میشدیدم  و باید میزاشتی بقیه راه رو برم نه اینکه تو مثه ........ منو جلو ملت اینجوری بکشونی .      یه هو زدم زیر دفتر دستکش و همه دترچه های جریمش رو پخش کردم وگفتم یه کلاه بوقی رو سرت گذاشتن و یه دفتر خاطرات گذاشتن کف دستت فک کردی کلانتر شهری ؟        اقا اومد طرفم که بزنه زیر گوشم منم مثه بروس لی دستشو پس زدم و یه هووووووو ................

            اوووووووخ    اووووووههههه ( دروغ چرا . هم زدم هم خوردم . اخه از مماغش ( همون دماغ ) داش خون میومد )

         اقا ملت جمع شدنو ما رو جدا کردن .که یه هو دیدم از اونور خیابون دارن 2 تا سرباز میان طرفم ولی بس خیابون شلوغ بود نمیتونستن با دو بیان .     ما 2 پا داشتیم هیچ پایی هم قرض نکردیم . شروع کردم به فراریدن .

این از این

2.پریروز یا خیرپریروز ( نیدونم جمعه شب بود ) که با یکی از رفقا کل اسنوکر انداختم و ازش بردم 63 به 51 ازش بردم   .شرط 20 هزار تومن بود ولی نیس من عشقه رفیقم همون شب دوستام رو با همون پول دعوتشون کردم فست فود    ( مرامتو عشقه حسین جون  )   .تو فست فود که بودیم هممون داشتیم بلند بلند میخندیدیم که یه دسته از اون دخملا ( به قول مادر گرامم دخملای همه کاره  ) اومدن میز بغلی ما نیشستن . همه برو بکس از این موضوع خوشحال بودن ولی من طوری که دخملا بشنون گفتم : بچه ها اگه میخواین امشبو من دعوتتون کنم بریم اون میز ته کاریه که از مهمونای جدید دور باشیم  و خودم اول رفتم ولی بقیه بچه ها با کلی فوش و بدو بیراه اومدن سر میز من . بعدشم شام خوردیم و رفتیم  .اینم یه خاطره دیگه  بود

همش همینا نبود .خیلی اتفاقا اوفتادوندینده ولی وقت نی ............. بای تا های 

راستی ... نظر فراموش نشه . اگه نظر ندی ارزو میکنم با کله بری تو شیکم احمد بوق . ها !!!؟؟؟ احمد بوق کیه ؟! ببین بچه پایین شهریا خوب میشناسنش . احمد بوق یه مونگول ۱۵۰ کیلویی سیاه وموفرفری و ریشو .( از اون دندون زردا )      . حالا خود دانی از ما گفتن . بای

ا ا ا ا ا  نه هنوز زوده . راستی امروز بازی پرسپولیسه با سایپا . اینو واسه همه برو بکس قرمز میزارم

                                    

اقا اگه پرسپولیس باخت که هههههههههی ...    هیچ ولی اگه برد اپ بعدیم خاطره روزی که با برو بکس رفتیم ابشار مارگون رو میزارم اونم یه خاطره بی نظیره پس دعا کنین پرسپولیس ببره ...اینشالله

ایندفعه واقعا بای


الان ساعت حدود ۸:۱۵ هستش و پرسپولیس قهرمان مثه همیشه قدم اول رو محکم برداشت . گل نوری رو دیدین . از حس غرور دارم میترکم . میخوام به قولم عمل کنم . گفته بودم اگه بازی رو بردیم میام و یه اپ خوشگل میزارم . پس برو ادامه مطلب ............

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 15:13 توسط hossein el ninio0o |


 

   پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيزجمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

با مزه بود نهههههههه بدون هیچ توضیحی اومدم این پست رو بزارم و برم . به زودی بیشتر از اینا پیدام میشه . نظر هم یادت نره . نظر بدهههههههههههههه . اااااا . میگم نظر بده . با من بحث نکن

                  بااااااااای  

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 18:41 توسط hossein el ninio0o |


 

سلاااااااااااااااام     خووووووووووووبین

بابا من مسافرتم چرا حالیت نمیشهههههههههههههههه

اخه هی بعضیا میان و نظر خصوصی میزارن که مثلا من خسته شدم  . به خدا نه . من دلم لک زده واسه اپوندن . اینقده خاطره  اینقده خاطره هستش که قول میدم به محض اومدننم روزی ۲ بار اپ کنم

خوبهههههههههههههههههههههههههههه

فقط از همه کسایی که نظردادن ممنونینم

به خدا وقتم نی که بیشتر از این توی نت بمونم

قول میدم زود زووووووووووووووووووووود برگردم . منتظرم بمونین کلی خاطره دارم .

ممنون بابای

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 18:56 توسط hossein el ninio0o


  

 

   نناااااااااااااام(همون سلامه)      خوفترین یا نه       اصلا وخت نی  اخه الان من کافی نت هستندم و اومدم سرپایی یه اپ بزارم برم که بعضیا نگن چه زود خسته شد .

ولی نبودم چخده نظر خصوصی اومدندنده .... (اینو باش داره رقصه برره ای میکنه)

اوکی  وخت نی و منه روده دراز حرفیدنم داره میاد یواش یواش   فقط بگم موضوع اینه که من دارم سیستمم رو میعوضونم و میخوام یه سیستم توووووووووووووووووووووووووووووپ بخرم

باور کنین تو این ۲ روزی که اپ نکردم اینخده ایتیفاقا اوفتاده برام یک از یک جوک تر و البته یکیش خطری ..........       اخه توی پاراموند که بودم  با یه اقا پلیسه دعوام شد         میخواستن بگیرنم که منم فلنگو بستم و در رفتم        کاملش رو به اضافه تمامی حوادث این ۲ روز رو چن روز دیگه میزارم       فعلا من برم که خیلی کار دارم 

بوس بوس همتون بابای

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 20:54 توسط hossein el ninio0o |